تارنمای تنهایی من . . .
تنهایی هیچگاه منو تنها نذاشت ! امیدوارم فعل نخواهد گذاشت به این جمله اضافه نشه......
نويسنده

امیدوارم بتونم مجوز چاپ و تکثیرش رو بگیرم ...

[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

و عشق 
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که 
- غرق ابهامند
- نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند... و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز ؛ و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند
و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین. 

 

سهراب سپهری...

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

برای رسیدن به بهشت باید باور کرد که جهنمی هم هست ...

  

پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه ی تمام مرمر   عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد، و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به نگهبان دروازه کرد:

- روز به خیر

نگهبان پاسخ داد:  روز به خیر

- اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟

- اینجا بهشت است.

- چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه ایم.

نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: " می توانید وارد شوید و هرچه دلتان می خواهد آب بنوشید.

- اسب و سگم هم تشنه اند.

نگهبان گفت: واقعا متاسفم. ورود جانوران به این جا ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد؛ از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی   در دو طرفش باز می شد. مردی در زیر سایه ی درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالا خوابیده بود ..

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه هستیم، من ، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ ها چشمه ای است. می توانید هر قدری که می خواهید بنوشید.

مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند.

مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند. مرد گفت: هروقت دوست داشتید برگردید.

- فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- اینجا بهشت است.

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه ی مرمری که گفت آن جا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست. دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زیادی بشود!

- کاملا برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند.

چون تمام آن هایی که حاضرند بهترین دوستان شان را ترک کنند، همان جا می مانند ... 

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

عشق واقعی

عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می سازد . اگر دیگری را دوست میداری
، اگر می خواهی یاریش کنی ، کمک کن تا یگانه شود . نه نباید او را اشباع
کنی .تلاش نکن با حضور خود بگونه ای او را کامل کنی . دیگری را کمک کن تا
یگانه شود . چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضورتو نباشد. 

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

برای بهترین دوستانم ...

بعد مدت ها برگشتم!

خیلی چیزا برام این چند وقته عوض شد...خیلی اتفاق ها رخ داد و ...

مهم نیست چی شد و چی شدم . . .

فکر به عمل -- عمل -- فکر به عمل -- مشاهده نتیجه -- درس عبرت (!!)


مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع
نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی،
اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:
"برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را
بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره
بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که
او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان
چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر
است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو
بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

ای کرانه ما!خنده گلی درخواب،دست پاروزن مارا بسته است.
درپی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گلها چکنیم؟
جویای شبانه نابیم، با شبیخون روزن ها چکنیم؟
آن سوی باغ، دست ما به میوه بالانرسید.
وزیدیم،ودریچه به آیینه گشود.

-------------------------------------------------

دلم تنگه . . . . . .

[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٠ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

نه تو می مــانی و نه انــدوه،

... ... و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی ...

به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،
و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،
غصــــه هم می گــــذرد،

آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند ...
لحظه ها عریاننــــد.

به تنِ لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز.

---------------------------------------------------------
من همه  ی مشق های هندسی ام را روی زمین چیده بودم آن روز چند مثلث در آب غرق شدند...
روحش شـــاد.

[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رضا ]
[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رضا ]
[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

با من از عشق بگو . . .

(از الی دوست همیشه همراه : به دلتنگی های من دست نزن )

 

کسی را که دوست داری دوستت ندارد...کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری...اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد به رسم و آئین زندگانی به هم نمی رسند و این رنج است..

ღღღ ღღღ

و حالا زندگی من اینچنین است. رنج یعنی : کنارش باشی و بدونی هرگز مال تو نیست

ღღღ ღღღ. ღღღ

رنج یعنی : هنوزم وقتی اسمش میاد قلبت از جا کنده می شه، ولی یادت میفته که هیچ وقت دستهایت به دستهایش نمیخورد که نمیخورد

ღღღ ღღღ ღღღ

. . . خدای من .. حس میکنم.... نه انگار مدتی ست که چیزی را حس نمیکنم!

حتی ضربان با تو بودن را...

خدایــــــــــــــا.... دخترک قصه تو مدتی ست که تو را گم کرده..

شاید میان خواب های کودکانه اش.... و یا در گندم زار به وقت بازی.... شاید هم در بازار دستهای مهربانت را رها کرده و به تماشای عروسکی مشغول است...!

اما.... گوش کن صدای گریه اش را میشنوی؟

صدای تنهاییش را... صدای بی پناهی اش را..قلب کوچکش ترسیده و تند تند میزند....

به کودکی اش بنگر..او تو را گم کرده ..اما تو پیدایش کن..!!!

الی-آبان89

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان سوق در استان کهگیلویه و بویراحمد متولد شد، تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و دوران دبیرستان را در شهر بهبهان طی کرد.

... و چه زیبا و ساده بر سر مزار پناهی نوشته اند:
"حسین پناهی
شاعری...
نویسنده ای...
بازیگری...
کارگردانی...
و انسانی...
که آمد شهریور 1335
و رفت مرداد 1383"

پناهی رفت اما نگاه ساده و معصومش همواره در خاطرات ما قاب گرفته شد. او رفت و هنردوستان را با افسوسی بزرگ تنها گذاشت که چرا زمانی متوجه ارزشهای چنین انسانهای ساده دل و عاشقی می شویم که دیگر در میان ما نیستند، شاید این رسم زمانه است که آنها که بیشتر می ارزند غریب ترند و تا وقتی هستند، متوجه شان نمی شویم.

 

دکلمه های زیبا از حسی پناهی :

1    2    3    4    5     6    7    8

برای دانلود کلیک کنید.

در ادامه مطلب زندگینامه حسین پناهی را میخوانیم ....


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

اینم خود سهراب جان....

 

کتاب اشعار سهراب

کتابچه اشعار سهراب سپهری مخصوص موبایل

عزیزان میتونن برای دانلود فایل word کتاب به ادامه مطلب برن!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

و چه پر معناست این «بارگاه ولایت مدار سلطان ارض طوس»

و چه سمبل فصیح و بلیغی است این «گنبد طلا»! بام حرم!

حرمی که در آن، خلیفه و امام، جلاد و شهید، در کنار هم آرمیده اند و…

چه می گویم؟! هارون در وسط و امام در کنار، یعنی که برای تکریم امام، نزدیک قبر خلیفه دفنش کرده اند و در گوشه ای از مقبره خلیفه! و مدفن امام، در آغاز، خانه حمید بن قحطبه!
و صحن حرم امام، باغ او، باغی که امام را به انگور مسموش پذیرایی کرد!
عجبا که «بنا تا کجا می تواند آموزنده باشد و آگاه کننده»!

[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

 

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

 

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

 

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

 

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

 

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

 

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

 

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

 

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

 

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

 

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

 

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

 

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

 

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

 

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

 

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

 

اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو

                                                على انسانى

 

 

 

 

به یاد حرم امام رضا .....

[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

 

 

دانلود دکلمه اعتراف با صدای مرحوم حسین پناهی

[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ رضا ]
[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

 

پرده سینمای حرفهای دلم این روزا با سیاهی شبهای تنهاییم ؛ چیزی جز تاریکی برا نمایش نداره

...

...

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ رضا ]
[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

 

و دیگر هیچ . . . .

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

الهه ناز...

اینم متن قشنگ آهنگ الهه ناز!

باز ای الهه ی ناز با دل من بساز  
کین غم جانگداز برود زبرم

گر دل من نیاسود از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور شعف
به سویت بپرم
آن که او
به غمت دل بندد
چون من کیست؟
ناز تو
بیش از این
بهر کیست؟

تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جز این
نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر ازمن نگیری خبر
نیابی اثرم

شعر از"کریم غفور"

 

 

دانلود آهنگ با صدای معین

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

سلام...

سلامی به عظمت روح زیبای تو!

 

نمیدونم چرا از این آهنگ خیلی خوشم اومده , البته خوشم میومد بعد اون شب علاقه ام به این آهنگ بیشتر شد , زیبا تر هم شد ...

آره .... همون شبی که اون اهنگ و پخش کردی , میدونی کدوم شب و میگم؟!

همون شبی که ماه با حسادت نگاهت میکرد...

متن آهنگ و گرفتم :

 

بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکتو سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه

تو روز  و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیایی منی اما به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام  روزهای تلخ
هنوزم دوسش دارم
سلام ای بفض تو سینه
سلام ای اه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوز هم ودستش دارم

نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم
ای بی نشونم تو این خزون

منو از خودت بدون

یه بی نشونم تو این خزون یه بیقرارم یه نیمه جون

منو از خودت بدون

سلام ای ناله ی بارون سلام ای چشمای گریون سلام روزهای تلخ من هنوزم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه سلام شب های دل کندن هنوز هم دوسش دارم

 

 دانلود آهنگ سلام

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

خدایا...

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم

هرکجا آزادگی هست ببخشایم

وهر کجا غم هست شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم

بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم

و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

دکتر علی شریعتی

 

 

  • فرق بسیار است بین دوست داشتن و داشتن دوست . دوست داشتن امری است لحظه ای اما داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است.
[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

پوپکم !
پوپک شیرین سخنم !
این همه فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر،
این همه قصه شوم از کس و ناکس مشنو ،
غافل از دام هوس…
این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین .


پوپکم پوپک شیرین سخنم !
تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید… 

    من از آن دارم بیم…
کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند

         اندرین دشت مخوف…
که تو آزادی اش ای پوپک من می خوانی
زیر هر بوته ی گل…
لب هر جویه ی آب…
پشت آن کهنه فسونگر دیوار…
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن…
پوپکم! دامی هست…
گرگ خونخواره ی بدکاره ی بدنامی هست.


سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت…
تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید…
اندر این مزرع آفت زده شوم حیات…
شاخ امیدی کاشت.
چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی.
بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من…
که تو کی می خوانی.


پوپکم یادت هست ؟
در دل آن شب افسانه ی مهتابی…
که بر آن شاخه پریدی…
لحظه ای چند نشستی…
نغمه ای چند سرودی…
گفتم این دشت سیه خوابگه غولان است…
همه رنگ است و ریا…
همه افسون و فریب .


صید هم چون تویی ای پوپک خوش پروازم…
مرغ خوشخوان و خوش آوازم…
به خدا آسان است.


این همه برق که روشنگر این صحرا است…
پرتو مهری نیست…
نور امیدی نیست…


آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست…!
همه گرگ و همه دیو…
در کمین تو و زیبایی تو…
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو .


مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری…
همه دیو اند کمین کرده نبینند تو را…
دور از دست وفا ،پنهان از دیده ی عشق…
  نفریب اند تو را

 

 

دکتر شریعتی،شهریور ۱۳۳۶

[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

خییییلی زیاد درگیر روزمرگی شدیم ......

اگه از بالا نگاه کنیم (فقط کمی بالاتر) ؛ زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشه ....

بیایید کمی به هم محبت کنیم !

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید ..
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ..
هوس را زنده به گور کنید ..
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی ..
زیر باران اگر دختری را سوار کردید ..
جای شماره به او امنیت بدهید ..
او را به مقصد مورد نظرش برسانید ..
نه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مکانی ..
... با لبخند بگویید: اول شما ..
در تاکسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه خلوت می بیند ..
احساس امنیت کند نه ترس ..
بیاییدفارغ از جنسیت .. کمی مرد باشید !!

 

از  " داستان کوتاه "

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

خودمو ، خودتو تنها میذارم

قبل از اینکه تنها بمونم

...همه چیز از قبل مشخصه....

...تلاش من فایده نداره ...

...اگه فایده داره بهم بگو ...

...من نظر کلی نمیخوام ...

...نظر خودت....

[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

دنیا خیلی کثیفی !

وقتی آدم تو دنیا اعتمادشو از دست میده و میبینه هیچ کس بهش اعتماد نداره ،

به جایی میرسه که حتی تحمل خودش هم نداره ،

تنها جایی که میتونه خودشو تحمل کنه اینجاست :

«کنج اتاق گوشه ای از تنهایی های دلش»

اونجا بشینه و بشینه و بشینه !!!!!

[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

جنگ دارم ...

نه با خودم،نه با تنهایی...

جنگ من با عددی است

عددی که از پیش همه تنهایی من را پر کرده بود و منم هیچی نمیدونستم....

عددی که بالاتر از هر عقل و احساس و انصاف و صبر و شناخت و دوستی و شعر و عشق بود...

این عدد حتی از منطق هم بالاتر بود...

عدد من بالاتر از عدد اونه...

تازه فهمیدم دلیل همه تنهاییامو....

-آره درسته ....

من نمیفهمم....

چون هنوز عددم به اون حد نرسیده که بخوام تصمیم بگیرم!!تصمیم میگیرم ولی همه اونو رد میکنن . چون اونا قبل اینکه به عقل و منطق و احساسم نگاه کنن به عددم نگاه میکنن....

خوش به حال بابابزرگم...

خوش به حال محمدرضا...

خوش به حال علی ...

یادته چی گفتم...

- آهان ببخشید ! تو هیچی از حرفام یادت نمیمونه .... حتی حرفامو باور نداری ... حتی روشون فکر نمیکنی .... اینهمه که میگفتی هم فقط به خاطر این بود که دل یه بچه رو خوش کنی ....

حق داری...

بهت حق میدم عزیزم...

آخه تو به اون عدد اعتقاد داری ، اون عدد هم نمیذاره منو درک کنی ...

کاش دروغ میکفتم!

نه .... ! من که اهل دروغ نیستم ، اصلا دروغ تو ذات احساسم نیست ...

کاش عددم رو برعکس میکردم و بهت میدادم !

نه ... ! با عقل جور در نمیومد ، اینجوری بیشتر از الان به دیوونگیم ایمان میاوردی...و دیگه تو جواب این سوالم که گفتم : دیوونه شدم ؟ نمیگفتی : شاید بجاش میگفتی : یقیناَ ، صد در صد ...

 

میبینی ؟؟؟؟

میبینی از تنهاییم به کجا اومدم؟

میبینی حرفامو دارم کجا مینویسم؟

میبینی کارم به کجا رسیده؟

میبینی؟؟

 

آره ...

میبینی ولی به روی خودت نمیاری....

 

واقعا عجب عددیه ....

عجب قدرتی داره....

 تا قبل این فک میکردم سخت ترین جمله دنیا اینه که برا اولین بار بخوای به کسی که دوستش داری بگی دوستت دارم !! 

هه .... هه ....

نمیدونستم از این سخت تر هم هست ....

نمیدونستم دیگه ... خب هنوز به بلوغ فکری نرسیدم!!!

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چرا باید از یک عدد شکست بخورم ؟

دیشب شکست سختی از این عدد خوردم ....

ولی من هنوز آزادم :

هر گاه عشقی را از کف دادم بسیار آزرده شدم

اما حال بر این باورم که انسان هیچکس را

از دست نمیدهد. زیرا هیچ فردی مالک کس دیگر نیست.

و این تجربه راستین آزادی است:

داشتن مهمترین چیز در دنیا بی آنکه مالکش باشی.

 

 

کاش میشد ...کاش میشد بفهمی حرفامو . . .

ای کاش مردن راحت بود

ای کاش می شد نگفت

ای کاش می شد حس نکرد

ای کاش تنهایی عذابم نمی داد

ای کاش هیچ موقع عشقی  نبود

تا دل شکستنی هم نباشد

کاش نگفتن راحت تر از گفتن بود

ای کاش آخرین روز زندگیم بود

ای کاش و ای کاش های دیگه...

آخه ..چی بهت بگم خدا؟

 


[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۱ ‎ق.ظ ] [ رضا ]

تیر حادثه بگذشت

لرزی کشیدم

 

اسحق یادمان کرد

بیتی شنیدم

...

غمی از دلم کشیدم

شب و تنهایی بدیدم

 

 

 

 

 

باز هم شب فراگرفت روزم را ، روزی که با نوازش تیزی گوشه ای از خوابم شروع شد!

امشب نمیخوام بخوابم .... حوصله بازی های روحم باسادگی این جسم سادم رو ندارم

دیگه نمیخوام بخوابم و روحمو به دیار  روح های بزرگی ببرم که شعر تنهایی هامو به صاحب یک بیت از نمکی سر گذر میفروشه...

باور میکنه صدای فریاد "نمکی" که شعر تکراری: نون خشک داری بردار بیارو که شعرشو با اون لحن سرشار از تیزیمیخونه .... ولی تحمل یک بیت تکراری از شاعری -به قول دوستان طالب دیده شدن-رو که با تمام احساس بهش تقدیم کردم ، نداره ...

امشب قاطی کردم....نه این که اعصابم خورد باشه....

امشب همه چیزام قاطی شدن...

انگار ...انگاری پایه های این احساس که داره تنهایی رو فراموش میکنه دوباره سست شده...

حق داره....فک میکنه من چون طالب دیده شدنم دارم اینکارارو میکنم...

نه!اینجوریا نیس که فک میکنه....

نمیدونم...؟!

شاید بهتر بگم : این نیز بگذرد !

نه اینم نمیگم . . .

اصلا سکوت میکنم و هیچی نمیگم ...

سکوت...

سکوت...

سکوت...

سکوت...

...

..

.

 سکوتی از جنس آواز ...!

آوازی که از وجودم به وجودش راه پیدا میکنه و دوست داشتنشو فریاد میزنه...

فریاد میزنه!

باسکوت،آواز فریادهاشو صدا میزنه!

میگه :

دوستت دارم...!

ودیگر هیچ...

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی... و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!

 

 

 

پاسخ فروغ فرخ زاد به حمید مصدق :

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرارکنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب،

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب

غوک ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است: پشت افراها سنجد ها

و بیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست

سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب باید باشد

دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام

آسمان آبی نیست روز آبی بود

یاد من باشد فردا بروم باغ حسن، گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم

طرحی از جاروها و سایه هاشان در آب

یاد من باشد هرچه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم...

ماه بالای سر تنهایی است

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

که دل شب زدمان را به سحر می خواند

با چمان کمسویم مردی را در تاریکی شامگاهی دیدم که شرافت را نشانه می گرفت هر سویش. مردی که بر روی زمین نشسته بودوچشم انتظار وپر اضطراب ونمی دانم در دلش چه میگذشت .گفتم با شرافت جلوه می نمود این را لباس اتو کرده و اش نشان می داد این را ریش اصلاح کرده اش نشان میداد وموهای مرتبش.وجوانیش!!!ومن نمی توانستم خودم را در جای جوانی بگزارم که......آخه چه جوری نخ کفش میفروخت وکفشای ی مردمو واکس میزد.تو تارکیی نشسته بود .کنار یه کوچه .(شاید شرم داشت وخجالت میکشید!) وباز دوباره با خودم گفتم پس گریز گاه کجاست اگر چشمانت سر نوشت من نباشد و هزار هزار وهزار های دیگر .....

قلبم شکست درحالی که وصله ای نمی یافتم به گردن گه بندازم که صدای بعضی یا در نیاد به من بگو چه کنم آخه نمی تونم بی تفاوت باشم .وای کی می خواد بره خونه با لباسی که دیگه تمیز نیست وجیبی که فقط چنتا سکه وصد تومنی تیکه پاره توشه!؟!؟!؟!؟وبا دلی که خیلی خستست وشاید شکسته!

حسین

 

دانلود دکلمه "چشمان من" از مرحوم حسین پناهی

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

 

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

 

خدا گفت : نه

 

 

          آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی  

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتی است

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه

          شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت : نه

من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

        
 

    امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

 

باشد که خداوند تو را برکت دهد...


 

برای دنیا ممکن است تو فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی  

 

داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

شعر از محمد علی جهرمی :

اولین روز دبستان بازگرد ××××× کودکی ها شاد وخندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی ××××× بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند ××××× یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود ××××× آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس ××××× روبه مکارو دزدو چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است ××××× سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود ××××× فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید ××××× ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا میشدیم ××××× ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم ××××× یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت ××××× دوشمان از حلقه هایش درد داشت


 

گرمی دستانمان از آه بود ××××× برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ ××××× خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید ××××× باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای دردورنج کار ××××× بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد ××××× کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود ××××× جمع بودن بودو تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم ××××× لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش ××××× یاد ان گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام وهم یادت بخیر ××××× یاد درس آب بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من ××××× باز گرد این مشقها را خط بزن

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

عشق و دوست داشتن ... !

دکتر

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال،

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد،

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند،

عشق طوفانی و متلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت،

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست، دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد،

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد،

عشق یک فریب بزرگ و قوی است، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق،

عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن،

عشق بینایی را می گیرد، دوست داشتن بینایی می دهد،

عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار،

عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر،

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر،

عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می برد،

عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست،

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند،

درعشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”،

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید، و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد، دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست...

 

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

... کارگاه از سردی به در آمده بود 

چه می گویی

آفرینش حالی دیگر داشت 

یک برخورد

و هستی به رمزی دیگرآشنایت می کند...


هیراتسوکا روش های گوناگون چاپ کنده کاری را به من می نمود ، و من به در از میدان فراگیری هنر ، مرا از پی کاری دیگر ساخته اند ، محراب هنر به دیده من بلند نمی نماید ، به بلندیهای احساس بالا که رفتی ، بام هنر را بلند نخواهی دید ، دستهایی می آفرینند که از یک روان بی تاب و فرومانده فرمان می برند ، و نه از روانی که از پرواز و هم انگیز خود در ناشناسی ها باز نمی ماند ، به رمز زیبایی ها که سفر می کنی ، نیمه راه ، سرشاری خود را تاب نمی آوری ، باز می کردی تا از دیده های راه بگویی: و هنر پیدا می شود. فرو نه این کار ، و فرا رو ، بار مشاهده را تا پایان به دوش بر. گفتند و شنیدیم : هنر زندگی ماست ، تیناب خوش ما، گرمای ما ، و سخنانی چه ناپخته گفتند ، ستایش ما از یک کار هنری ، از هنر آفرینی هنرمند نیست ، این ستایش خاموش با گذرگاههایی که روان می تواند از آن گذشت پیوند دارد.
هیراتسوکا کتاب شعرهایش را امروز به من نشان داد ، شاعر بودن او بر من پوشیده بود ، با دختری که به زبان فرانسه آشنایی دارد ، از شعر سخن به میان بود از شاعران دوران هئی یان و او این را دریافت و به خواهش هم سخن من، دو دفتر از شعرهای دوران جوانیش را به ما نمود ، همه را به دست خودش کنده کاری و چاپ کرده بود ، و هر شعر را به نقشی در خور آن آراسته ، همه شعرها تانکا بود ، هم گفت و گوی من چند تایی را به فرانسه برگرداند ، در آنها از اندوه دوری دیار سخن رفته بود ، و در گفت و گوی پی بردم که سالها از زادگاه خود بدر افتاده ...

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

سهراب سپهری:راننده تاکسی و شاگرد بقال طرفدار پرسپولیس است!

سهراب پرسپولیسیه

دقیقا نمیدونم منظورش چیه ولی فک کنم خود سهراب هم اهل پرسپولیس بوده.باور نمیکنید؟!!

دقت کنید میبینید لباس قرمز پوشیده!!!!!

حالا بیخیال که سهراب اهل کدم تیم بوده مهم اینه که خودش میگه:

اهل کاشانم .....

 

 

 سهراب : با تعصب چه باید کرد ؟

 داور مسابقه  " تاج - عقاب " اعصاب همه ما را به بازی گرفت ...

سهراب سپهری که همه اونو به عنوان شاعر و نقاشی ماندگار تو ذهن داریم اهل ورزش و فوتبال هم بوده ...

او در تنها نامه ای که به یک نشریه ورزشی نوشته به اتفاقات حاشیه ای فوتبال از نگاهی دیگر پرداخته....

(جالبه ... )


سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد. البته خودش می گه:

" مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می شنیده است ..."

سهراب یک هوادار فوتبال هم بوده  و حرف های او چه بسا امروز بیشتر به درد فوتبال و بازیکنان ما بخوره .

سهراب آن روزها که در تهران بوده - البته کاشانی بودنش را کتمان نمی کرده که هیچ، به اون افتخار هم می کرده - برای تماشای دیدارهای فوتبال به ورزشگاه امجدیه می رفته اما گویا دل دریایی اش با ساختار ورزش وقت ، جور نبوده ....

او در نهایت برای اولین و آخرین بار برای "کیهان ورزشی"، مجله پرخواننده آن روزگاران نامه ای می نویسه که خواندن دوباره آن برای بازیکن فوتبال، مربی، مدیر، گزارشگر، مفسر ، داور، هوادار و... الزامی میدونم...!


باهم اونو از نظر بگذرونیم:

هفته نامه محترم کیهان ورزشی

به مجله شما علاقمندم ، تنها نشریه فارسی است که می خوانم، به اندازه کافی با کتابها و مجلات فرهنگی سر و کار دارم. آنچه می خوانم به قلمروی دیگر مربوط است ، چون کارم چیزی دیگر است ، حاشیه نروم ، حرفهایی دارم ، از حرفها شروع کنم آن هم به ترتیب و در پی ارقام :

1- کلمه فوتبالیست را از کجا آورده اید ؟ در فارسی کلماتی ساخته ایم مثل "فیلمساز" ، در این جا ریشه یک فعل را گرفته ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته ایم. اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ایم. شما "فوتبالیست" را از فرنگی ها گرفته اید و یا با ابتکار خود ساخته اید ؟(اشاره سهراب به این مساله است که در فرهنگ لغات انگلیسی  کلمه ای با عنوان فوتبالیست وجود ندارد و واقعا مشخص نیست این کلمه که معادل کلمه Footballer در انگلیسی است از کجا سر بر آورده است؟) برای ما ساخته اید و یا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوری ؟ همین طور واژه "گلر" را ؟

2- آیا بهتر نیست پاره ای را با حروف لاتین هم بنویسید ؟ البته خوانندگان شما می دانند " جرج بست " را چگونه تلفظ کنند. اما
"Everton" را چطور ؟ بارها شنیدیم که این نام را ارتون (به ضم الف و سکون را) تلفظ کرده اند.

3- نویسندگان شما گاه می نویسند "سنتر فوروارد" و گاهی "سانترفوروارد" . یک بار "بریان کید" و بار دیگر "بارایان کید" . آیا تلفظ کلمه ای واحد آن هم در این گونه موارد همیشه همان نیست ؟

4- صبح شنبه در کیهان ورزشی می خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه بیست و پنج هزار نفر بوده اند ، عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان ، سخن از بیست هزار نفر در میان است. آیا برای تعیین ارقام درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت های فروش رفته را نمی توان پرسید ؟

5- قیمت بلیتهای امجدیه بر چه مبنایی بالا و پایین می رود ؟ یک روز پنج شنبه بهای بلیت زیر جایگاه صد ریال است و درست فردای آن روز قیمت آن به دویست ریال می رسد ، چه حسابی در کار است ؟ اگر اهمیت مسابقه مطرح باشد پس با این همه تیم که بازی هرکدام در سطح خاصی است ، قیمت بلیت زیر جایگاه باید پنج ریال و پانصد ریال نوسان پیدا کند ، نکند عوامل جوی هم موثر باشد ، خودتان می دانید که در سرزمین های دیگر بهای بلیت مسابقات نمی تواند چنین نوسان های تند و نا بهنگامی داشته باشد.

6- چه می شد اگر ما بهای اشتراک بلیتهای مسابقات را به فدراسیون و یا باشگاهها می پرداختیم و آنها بلیت مسابقه را برای ما می فرستادند ، چه موانعی بر سر راه موضوع اشتراک هست ؟ در کشورهای پیشرفته چه می کنند؟

7- چرا بلندگوی امجدیه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه کم اهمیت) اسامی بازیکنان و داوران را اعلام نمی کند ، مگر این کار چقدر وقت گوینده را می گیرد؟ این را چطور باید یاد آوری کرد؟

8- جمعه ها درست در همان وقتی که در امجدیه مسابقه فوتبال در جریان است ، تلویزیون ملی فیلم مسابقات فوتبال را پخش می کند. آیا مسئول برنامه ورزشی تلویزیون تا این حد از آن چه در زمینه ورزشی می گذرد بی خبر است ؟ و نمی داند که علاقه مندان واقعی برنامه او همان تماشاگران امجدیه اند ؟ اگر میسر است این را از مجله گوشزد کنید.

9- آیا بهتر نیست کیهان ورزشی هرهفته برنامه مسابقات فوتبال را به اطلاع خوانندگان خود برساند ؟ این کاری بود که در گذشته ها می کرد و کاری درست بود ، انگار جواب خود را باید در بی نظمی کار فدراسیون جستجو کنم؟

10- مفسرین ورزشی که زیر جایگاه می نشینند تا آن جا که ما دیده ایم، کمتر به جریان بازی توجه دارند، حرف می زنند ، شوخی می کنند ، می خندند. تفسیر و گزارش آنان تا چه میزان می تواند دقیق باشد ؟ وقتی تمام دقایق بازی را در مجله ای شرح می دهند ، جز این که فکر کنم از روی نوار مسابقه نوشته اند چاره ای ندارم. آیا چنین نیست ؟ و یا این که من قادر نبودم در جمع پر هیاهوی خبرنگاران ، نویسندگان دقیق و تیزبین را هم زیر نظر داشته باشم؟

11- چرا هیچ وقت کار یک داور را بررسی نمی کنید و همه جنبه های خوب و بد آن را باز نمی نمایید؟ مگر انتقاد درست داوری مجاز نیست ؟ چه کس باید داور را به خوب و بدش آگاه کند ؟ اگر باز نمودن لغزش های یک داور اعتقاد مردم را نسبت به او سست می کند ، چه بهتر که این اعتقاد سستی گیرد. چرا باید مردم به داور بد ، اعتقاد بی جهت داشته باشند ؟ اما جنبه مثبت قضیه را هم در نظر باید گرفت. شاید انتقاد اصولی شما مددکار داور بود و قدرت داوری اش را افزونی دهد، همیشه این تماشاگران نیستند که در سر راه داوری خوب ، سنگ می اندازند. مگر همین داور مسابقه تاج - عقاب (در روز جمعه اول بهمن ماه) اعصاب همه ما را در امجدیه به بازی نگرفت. از شما می پرسم ، اگر همین داور باز هم داوری یک مسابقه را به عهده بگیرد و سطح داوری اش همان باشد ، واکنش کیهان ورزشی چه خواهد بود ؟ تعبیر "داوری ضعیف" و یا "داوری پر سوت " ارزش انتقادی ندارد ، این را قبول کنید.

12- جزو مبانی انتخاب مرد فوتبال سال ، اخلاق و نیک رفتاری را نیز به حساب آورده اید. اما فکر نمی کنید مرد فوتبال نمی تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد ؟ چه بهتر که یک بازیکن خوب خصایص اخلاقی خوب هم داشته باشد ، اما شما می خواهید در عرصه فوتبال قهرمان اسطوره انتخاب کنید. توجه به شایستگی اخلاق انتخاب شما را مشکوک می کند. درست مثل این خواهد بود که تابلوی بد یک نقاش را به خاطر اخلاق پسندیده نقاش آن در خور ستایش بدانید ، با معیارهای اخلاقی ، نه هنر را می توان سنجید و نه ورزش را ، خود بهتر می دانید که چه بسیارند بازیکنان خوب که خشن و عاصی و پر خاشگرند . جرج بست چندان ملایم و نیک رفتار نیست. با این همه توپ طلایی می گیرد. وقتی که در چند شماره کیهان ورزشی نظریات مربیان و داوران را برای انتخاب مرد فوتبال می خواندم ، چند سوال را برای خود مطرح کردم : این آقایان متخصصان تا چه پایه در جریان مسابقات هستند ؟ آیا بستگی آنان به باشگاه خاص و یا دوستی شان با افرادی معین در اظهار نظرشان بی تاثیر بوده است ؟ آیا توجه به عامل اخلاقی نیز سابقه ورزشی پایه های این انتخاب را تا حدی سست نکرده است ؟ هیچ کدام از این آقایان به بازی خوب اکبر افتخاری توجه نداشته اند اما از مصطفی عرب نام برده اند که بازیکنی است متوسط ولی با انضباط و یا همایون بهزادی که در شرایط امروزی بازی اش ضعیف است. اگر انتخاب مرد فوتبال "سال" مطرح است ، انگار نباید روی سوابق یک بازیکن تکیه کرد.

13- با تعصب بی پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار تیم پرسپولیس است ، هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم کارمند اداره . بسیار خوب ، هر کس می تواند علاقه اش را به چیزی ببندد، اما علاقه داشتن هم دلیل منطقی می خواهد. اهالی منچستر حق دارند طرفدار تیم های شهر خود باشند، مردم لیدز بجاست که تیم خود را دوست بدارند، ساکنان چلسی طبیعی است که بیش تر از تیم خود دفاع کنند. اما در شهر شما و من ، یک بت همگانی پیدا می شود، دلبستگی مسری است و طرفداری، اتفاقی و بی دلیل صورت می گیرد. خواهید گفت: چه اشکالی دارد؟ حرفی ندارد، اما وقتی که در امجدیه نشسته اید ، این طرفداری و تعصب محیطی نامطلوب ایجاد می کند . و شما نمی توانید به دلخواه تماشا کنید. من هم مثل شما از تیم پرسپولیس بازی های خوبی دیده ام. اما سرانجام- مثل کسان دیگری که می شناسم - تصمیم گرفتم روزهایی که تیم پرسپولیس بازی دارد به امجدیه نروم. شور و هیجان تماشاگر چیزی گیرا و پسندیده است و اگر نباشد میدان ورزشی نه جان دارد و نه معنی ، تشویق بی حساب تماشاگران ، بچه های پرسپولیس را نمایشگر و شاید خود نما بار آورده است. اینان از تماشاگران آشنای خود کمبودی بزرگ دارند ، انگار احساس غریبی می کنند. وقتی که قیافه گریان همایون بهزادی را پس از مسابقه در مسجد سلیمان روی صفحه کیهان ورزشی دیدم ، با خودم گفتم چه چیز جز تر و خشک کردن تماشاگران تهرانی ، این بچه را چنین عزیز دردانه بار آورده است؟ زیاد نوشتم این را می دانم ، اما اگر بگویم این تنها نامه ای است که در تمامی عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته ام ، شاید مرا از این اطناب معذور دارید.

بله ....

این سهراب رفیق شفیق تنهاییام اهل فوتبال هم هست....
یاد این جمله قشنگش میوفتم :

سهراب در اول اردیبهشت ماه سال 1359 در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

فردای آن روز صحن امامزاده سلطان علی در روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی وی شد.

روحش شاد

یادش گرامی....

 

درادامه مطلب هم خلاصه ای از زندگینامه سهراب رو گذاشتم...

حتما بخونیدش(اگه بخونید عاشق سهراب میشید ، مثل خودم)


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

 

 

 

 

سیاوش قمیشی - الکی

سیاوش

من فقط عاشق اینم ، حرف قلبت رو بدونم
الکی بگم جدا شیم...
تو بگی که نمی تونم
من فقط عاشق اینم، بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا
ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم
تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم
روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو ، بذارم برای فردا
من فقط عاشق اینم
وقتی از همه کلافه ام
بشینم یه گوشه ی دنج
موهای تورو ببافم
عاشق اون لحظه ام که
پشت پنجره بشینم ، حواست به من نباشه
دزدکی تورو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم
تا به جای تو بمیرم

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

ازدیده گریانم
ازقطره بارانم
پیداست غمی داری
یاکه زدست من
اخمی به سرداری
اخمت بجاست اما...
اما...

[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ رضا ]

۱۵تاقناری!

بعضی وقتاهمشون باهم شروع میکنن به خوندن،اولش دیوونه میشی ولی بعدچندثانیه میفهمی که خیلی تنهایی...

تنهاترازپرنده لخت تنهای توقفس...

اونا وقتی ازتنهایی شروع به خوندن میکنه۱۴تاپرنده دیگه ازش همایت میکنن وبراین که احساس تنهایی نکنه باهاش میخونن وخوندنشو بهم میزنن ...

ولی...اینطرف بیرون قفس...من...

شاید اونا برا شکستن سکوت تنهاییام میخونن!!

چه میدونم ؟ شاید .... !!

حتی قناری ها هم فهمیدن ... !

[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ رضا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نام خدا.... من مردی ( یا بهتره بگم پسری ) از دیار دوستی ها !!! متولد دهه هفتاد (هنوز بچه ام و به قول بعضی ها به بلوغ فکری نرسیدم !!!) به نوشتن علاقه دارم .... به خیلی چیزا علاقه دارم .... اصلان نیاز نیست بدونید چی هستن! اسمشو گذاشتم : " تار نمای تنهایی من " این وبلاگ پتکیه که به صفحه سفید و بزرگ تنهایی هام زده شده برای این نیست که دیده بشم... برای این نیست که دیده بشم ... فقط میخوام حرفامو جایی بنویسم که بدونم خونده میشن
موضوعات وب
امکانات وب
RSS Feed


فال حافظ



استخاره آنلاین با قرآن کریم


جاوا اسكریپت

تماس با ما


تبادل لینک

خرید بک لینک