|
تارنمای تنهایی من . . . تنهایی هیچگاه منو تنها نذاشت ! امیدوارم فعل نخواهد گذاشت به این جمله اضافه نشه......
| ||
|
امیدوارم بتونم مجوز چاپ و تکثیرش رو بگیرم ...
[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٥ ب.ظ ] [ رضا ]
و عشق
سهراب سپهری... [ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۱ ب.ظ ] [ رضا ]
برای رسیدن به بهشت باید باور کرد که جهنمی هم هست ...
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه ی تمام مرمر عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد، و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به نگهبان دروازه کرد: - روز به خیر نگهبان پاسخ داد: روز به خیر - اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟ - اینجا بهشت است. - چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه ایم. نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: " می توانید وارد شوید و هرچه دلتان می خواهد آب بنوشید. - اسب و سگم هم تشنه اند. نگهبان گفت: واقعا متاسفم. ورود جانوران به این جا ممنوع است. مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد؛ از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زیر سایه ی درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالا خوابیده بود .. مسافر گفت: روز به خیر مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنه هستیم، من ، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ ها چشمه ای است. می توانید هر قدری که می خواهید بنوشید. مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند. مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند. مرد گفت: هروقت دوست داشتید برگردید. - فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - اینجا بهشت است. - بهشت؟ اما نگهبان دروازه ی مرمری که گفت آن جا بهشت است! - آنجا بهشت نیست. دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زیادی بشود! - کاملا برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند. چون تمام آن هایی که حاضرند بهترین دوستان شان را ترک کنند، همان جا می مانند ... [ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ب.ظ ] [ رضا ]
عشق واقعی عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می سازد . اگر دیگری را دوست میداری [ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٦ ب.ظ ] [ رضا ]
برای بهترین دوستانم ... بعد مدت ها برگشتم! خیلی چیزا برام این چند وقته عوض شد...خیلی اتفاق ها رخ داد و ... مهم نیست چی شد و چی شدم . . . فکر به عمل -- عمل -- فکر به عمل -- مشاهده نتیجه -- درس عبرت (!!)
[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٧ ب.ظ ] [ رضا ]
ای کرانه ما!خنده گلی درخواب،دست پاروزن مارا بسته است. ------------------------------------------------- دلم تنگه . . . . . .
[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٠ ق.ظ ] [ رضا ]
نه تو می مــانی و نه انــدوه، ... ... و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی ... به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،
[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٠ ق.ظ ] [ رضا ]
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور [ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۱ ق.ظ ] [ رضا ]
[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۱ ق.ظ ] [ رضا ]
[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ب.ظ ] [ رضا ]
با من از عشق بگو . . . (از الی دوست همیشه همراه : به دلتنگی های من دست نزن )
کسی را که دوست داری دوستت ندارد...کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری...اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد به رسم و آئین زندگانی به هم نمی رسند و این رنج است.. ღღღ ღღღ و حالا زندگی من اینچنین است. رنج یعنی : کنارش باشی و بدونی هرگز مال تو نیست ღღღ ღღღ. ღღღ رنج یعنی : هنوزم وقتی اسمش میاد قلبت از جا کنده می شه، ولی یادت میفته که هیچ وقت دستهایت به دستهایش نمیخورد که نمیخورد ღღღ ღღღ ღღღ . . . خدای من .. حس میکنم.... نه انگار مدتی ست که چیزی را حس نمیکنم! حتی ضربان با تو بودن را... خدایــــــــــــــا.... دخترک قصه تو مدتی ست که تو را گم کرده.. شاید میان خواب های کودکانه اش.... و یا در گندم زار به وقت بازی.... شاید هم در بازار دستهای مهربانت را رها کرده و به تماشای عروسکی مشغول است...! اما.... گوش کن صدای گریه اش را میشنوی؟ صدای تنهاییش را... صدای بی پناهی اش را..قلب کوچکش ترسیده و تند تند میزند.... به کودکی اش بنگر..او تو را گم کرده ..اما تو پیدایش کن..!!! [ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٦ ب.ظ ] [ رضا ]
[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ب.ظ ] [ رضا ]
حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان سوق در استان کهگیلویه و بویراحمد متولد شد، تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و دوران دبیرستان را در شهر بهبهان طی کرد. ... و چه زیبا و ساده بر سر مزار پناهی نوشته اند: پناهی رفت اما نگاه ساده و معصومش همواره در خاطرات ما قاب گرفته شد. او رفت و هنردوستان را با افسوسی بزرگ تنها گذاشت که چرا زمانی متوجه ارزشهای چنین انسانهای ساده دل و عاشقی می شویم که دیگر در میان ما نیستند، شاید این رسم زمانه است که آنها که بیشتر می ارزند غریب ترند و تا وقتی هستند، متوجه شان نمی شویم.
دکلمه های زیبا از حسی پناهی : برای دانلود کلیک کنید. در ادامه مطلب زندگینامه حسین پناهی را میخوانیم .... ادامه مطلب [ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٩ ب.ظ ] [ رضا ]
اینم خود سهراب جان....
کتاب اشعار سهراب کتابچه اشعار سهراب سپهری مخصوص موبایل عزیزان میتونن برای دانلود فایل word کتاب به ادامه مطلب برن! ادامه مطلب [ سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ب.ظ ] [ رضا ]
و چه پر معناست این «بارگاه ولایت مدار سلطان ارض طوس» و چه سمبل فصیح و بلیغی است این «گنبد طلا»! بام حرم! حرمی که در آن، خلیفه و امام، جلاد و شهید، در کنار هم آرمیده اند و… چه می گویم؟! هارون در وسط و امام در کنار، یعنی که برای تکریم امام، نزدیک قبر خلیفه دفنش کرده اند و در گوشه ای از مقبره خلیفه! و مدفن امام، در آغاز، خانه حمید بن قحطبه! … [ سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٧ ب.ظ ] [ رضا ]
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو
سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو
تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم
آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو
من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام
یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو
پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد
هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو
گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم
من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟
سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام
من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟
حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین
جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو
من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام
اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو على انسانى
[ سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٩ ب.ظ ] [ رضا ]
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
[ سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ق.ظ ] [ رضا ]
[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ب.ظ ] [ رضا ]
پرده سینمای حرفهای دلم این روزا با سیاهی شبهای تنهاییم ؛ چیزی جز تاریکی برا نمایش نداره ... ... [ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٤ ق.ظ ] [ رضا ]
[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ب.ظ ] [ رضا ]
و دیگر هیچ . . . . [ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٧ ب.ظ ] [ رضا ]
الهه ناز... اینم متن قشنگ آهنگ الهه ناز!
باز ای الهه ی ناز با دل من بساز شعر از"کریم غفور"
[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٧ ب.ظ ] [ رضا ]
سلام... سلامی به عظمت روح زیبای تو!
نمیدونم چرا از این آهنگ خیلی خوشم اومده , البته خوشم میومد بعد اون شب علاقه ام به این آهنگ بیشتر شد , زیبا تر هم شد ... آره .... همون شبی که اون اهنگ و پخش کردی , میدونی کدوم شب و میگم؟! همون شبی که ماه با حسادت نگاهت میکرد... متن آهنگ و گرفتم :
بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکتو سردی
[ سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۳ ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ب.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۱ ق.ظ ] [ رضا ]
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ق.ظ ] [ رضا ]
خدایا... بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم هرکجا آزادگی هست ببخشایم وهر کجا غم هست شادی نثار کنم الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم دکتر علی شریعتی
[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٥ ق.ظ ] [ رضا ]
پوپکم !
من از آن دارم بیم… اندرین دشت مخوف…
دکتر شریعتی،شهریور ۱۳۳۶ [ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ق.ظ ] [ رضا ]
خییییلی زیاد درگیر روزمرگی شدیم ...... اگه از بالا نگاه کنیم (فقط کمی بالاتر) ؛ زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشه .... بیایید کمی به هم محبت کنیم ! [ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ب.ظ ] [ رضا ]
بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید ..
از " داستان کوتاه " [ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٢ ب.ظ ] [ رضا ]
[ سهشنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٢ ب.ظ ] [ رضا ]
خودمو ، خودتو تنها میذارم قبل از اینکه تنها بمونم ...همه چیز از قبل مشخصه.... ...تلاش من فایده نداره ... ...اگه فایده داره بهم بگو ... ...من نظر کلی نمیخوام ... ...نظر خودت.... [ سهشنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۱ ق.ظ ] [ رضا ]
دنیا خیلی کثیفی ! وقتی آدم تو دنیا اعتمادشو از دست میده و میبینه هیچ کس بهش اعتماد نداره ، به جایی میرسه که حتی تحمل خودش هم نداره ، تنها جایی که میتونه خودشو تحمل کنه اینجاست : «کنج اتاق گوشه ای از تنهایی های دلش» اونجا بشینه و بشینه و بشینه !!!!!
[ سهشنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ق.ظ ] [ رضا ]
جنگ دارم ... نه با خودم،نه با تنهایی... جنگ من با عددی است عددی که از پیش همه تنهایی من را پر کرده بود و منم هیچی نمیدونستم.... عددی که بالاتر از هر عقل و احساس و انصاف و صبر و شناخت و دوستی و شعر و عشق بود... این عدد حتی از منطق هم بالاتر بود... عدد من بالاتر از عدد اونه... تازه فهمیدم دلیل همه تنهاییامو.... -آره درسته .... من نمیفهمم.... چون هنوز عددم به اون حد نرسیده که بخوام تصمیم بگیرم!!تصمیم میگیرم ولی همه اونو رد میکنن . چون اونا قبل اینکه به عقل و منطق و احساسم نگاه کنن به عددم نگاه میکنن.... خوش به حال بابابزرگم... خوش به حال محمدرضا... خوش به حال علی ... یادته چی گفتم... - آهان ببخشید ! تو هیچی از حرفام یادت نمیمونه .... حتی حرفامو باور نداری ... حتی روشون فکر نمیکنی .... اینهمه که میگفتی هم فقط به خاطر این بود که دل یه بچه رو خوش کنی .... حق داری... بهت حق میدم عزیزم... آخه تو به اون عدد اعتقاد داری ، اون عدد هم نمیذاره منو درک کنی ... کاش دروغ میکفتم! نه .... ! من که اهل دروغ نیستم ، اصلا دروغ تو ذات احساسم نیست ... کاش عددم رو برعکس میکردم و بهت میدادم ! نه ... ! با عقل جور در نمیومد ، اینجوری بیشتر از الان به دیوونگیم ایمان میاوردی...و دیگه تو جواب این سوالم که گفتم : دیوونه شدم ؟ نمیگفتی : شاید بجاش میگفتی : یقیناَ ، صد در صد ...
میبینی ؟؟؟؟ میبینی از تنهاییم به کجا اومدم؟ میبینی حرفامو دارم کجا مینویسم؟ میبینی کارم به کجا رسیده؟ میبینی؟؟
آره ... میبینی ولی به روی خودت نمیاری....
واقعا عجب عددیه .... عجب قدرتی داره.... تا قبل این فک میکردم سخت ترین جمله دنیا اینه که برا اولین بار بخوای به کسی که دوستش داری بگی دوستت دارم !! هه .... هه .... نمیدونستم از این سخت تر هم هست .... نمیدونستم دیگه ... خب هنوز به بلوغ فکری نرسیدم!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید از یک عدد شکست بخورم ؟ دیشب شکست سختی از این عدد خوردم .... ولی من هنوز آزادم : هر گاه عشقی را از کف دادم بسیار آزرده شدم اما حال بر این باورم که انسان هیچکس را از دست نمیدهد. زیرا هیچ فردی مالک کس دیگر نیست. و این تجربه راستین آزادی است: داشتن مهمترین چیز در دنیا بی آنکه مالکش باشی.
کاش میشد ...کاش میشد بفهمی حرفامو . . . ای کاش مردن راحت بود ای کاش می شد نگفت ای کاش می شد حس نکرد ای کاش تنهایی عذابم نمی داد ای کاش هیچ موقع عشقی نبود تا دل شکستنی هم نباشد کاش نگفتن راحت تر از گفتن بود ای کاش آخرین روز زندگیم بود ای کاش و ای کاش های دیگه... آخه ..چی بهت بگم خدا؟
[ سهشنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۱ ق.ظ ] [ رضا ]
تیر حادثه بگذشت
لرزی کشیدم
اسحق یادمان کرد بیتی شنیدم ... غمی از دلم کشیدم شب و تنهایی بدیدم
باز هم شب فراگرفت روزم را ، روزی که با نوازش تیزی گوشه ای از خوابم شروع شد! امشب نمیخوام بخوابم .... حوصله بازی های روحم باسادگی این جسم سادم رو ندارم دیگه نمیخوام بخوابم و روحمو به دیار روح های بزرگی ببرم که شعر تنهایی هامو به صاحب یک بیت از نمکی سر گذر میفروشه... باور میکنه صدای فریاد "نمکی" که شعر تکراری: نون خشک داری بردار بیارو که شعرشو با اون لحن سرشار از تیزیمیخونه .... ولی تحمل یک بیت تکراری از شاعری -به قول دوستان طالب دیده شدن-رو که با تمام احساس بهش تقدیم کردم ، نداره ... امشب قاطی کردم....نه این که اعصابم خورد باشه.... امشب همه چیزام قاطی شدن... انگار ...انگاری پایه های این احساس که داره تنهایی رو فراموش میکنه دوباره سست شده... حق داره....فک میکنه من چون طالب دیده شدنم دارم اینکارارو میکنم... نه!اینجوریا نیس که فک میکنه.... نمیدونم...؟! شاید بهتر بگم : این نیز بگذرد ! نه اینم نمیگم . . . اصلا سکوت میکنم و هیچی نمیگم ... سکوت... سکوت... سکوت... سکوت... ... .. . سکوتی از جنس آواز ...! آوازی که از وجودم به وجودش راه پیدا میکنه و دوست داشتنشو فریاد میزنه... فریاد میزنه! باسکوت،آواز فریادهاشو صدا میزنه! میگه : دوستت دارم...! ودیگر هیچ... [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ب.ظ ] [ رضا ]
حمید مصدق: تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی... و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!
پاسخ فروغ فرخ زاد به حمید مصدق : من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را... و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۸ ب.ظ ] [ رضا ]
ماه بالای سر آبادی است اهل آبادی در خواب، روی این مهتابی خشت غربت را می بویم باغ همسایه چراغش روشن من چراغم خاموش ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی. کوه نزدیک من است: پشت افراها سنجد ها و بیابان پیداست سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست نیمه شب باید باشد دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام آسمان آبی نیست روز آبی بود یاد من باشد فردا بروم باغ حسن، گوجه و قیسی بخرم یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم طرحی از جاروها و سایه هاشان در آب یاد من باشد هرچه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم یاد من باشد تنها هستم... ماه بالای سر تنهایی است
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٢ ب.ظ ] [ رضا ]
که دل شب زدمان را به سحر می خواند با چمان کمسویم مردی را در تاریکی شامگاهی دیدم که شرافت را نشانه می گرفت هر سویش. مردی که بر روی زمین نشسته بودوچشم انتظار وپر اضطراب ونمی دانم در دلش چه میگذشت .گفتم با شرافت جلوه می نمود این را لباس اتو کرده و اش نشان می داد این را ریش اصلاح کرده اش نشان میداد وموهای مرتبش.وجوانیش!!!ومن نمی توانستم خودم را در جای جوانی بگزارم که......آخه چه جوری نخ کفش میفروخت وکفشای ی مردمو واکس میزد.تو تارکیی نشسته بود .کنار یه کوچه .(شاید شرم داشت وخجالت میکشید!) وباز دوباره با خودم گفتم پس گریز گاه کجاست اگر چشمانت سر نوشت من نباشد و هزار هزار وهزار های دیگر ..... قلبم شکست درحالی که وصله ای نمی یافتم به گردن گه بندازم که صدای بعضی یا در نیاد به من بگو چه کنم آخه نمی تونم بی تفاوت باشم .وای کی می خواد بره خونه با لباسی که دیگه تمیز نیست وجیبی که فقط چنتا سکه وصد تومنی تیکه پاره توشه!؟!؟!؟!؟وبا دلی که خیلی خستست وشاید شکسته!
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۳ ب.ظ ] [ رضا ]
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد خدا گفت : نه شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد خدا گفت : نه درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید خدا گفت : نه من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی امروز روز تو خواهد بود
باشد که خداوند تو را برکت دهد...
برای دنیا ممکن است تو فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۸ ب.ظ ] [ رضا ]
شعر از محمد علی جهرمی :
اولین روز دبستان بازگرد ××××× کودکی ها شاد وخندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی ××××× بر سوار اسبهای چوبکی خاطرات کودکی زیباترند ××××× یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود ××××× آب را بابا به سارا داده بود درس پند اموز روباه وخروس ××××× روبه مکارو دزدو چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است ××××× سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود ××××× فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز وسرمای شدید ××××× ریز علی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا میشدیم ××××× ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم ××××× یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت ××××× دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود ××××× برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ ××××× خش خش جاروی بابا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید ××××× باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای دردورنج کار ××××× بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد ××××× کودکان کوچه اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود ××××× جمع بودن بودو تفریقی نبود کاش میشد باز کوچک می شدیم ××××× لا اقل یک روز کودک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش ××××× یاد ان گچها که بودش روی دوش ای معلم نام وهم یادت بخیر ××××× یاد درس آب بابایت بخیر ای دبستانی ترین احساس من ××××× باز گرد این مشقها را خط بزن [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٦ ب.ظ ] [ رضا ]
عشق و دوست داشتن ... ! عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال، عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد، عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند، عشق طوفانی و متلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت، عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست، دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد، عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد، عشق یک فریب بزرگ و قوی است، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق، عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن، عشق بینایی را می گیرد، دوست داشتن بینایی می دهد، عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار، عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر، ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر، عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می برد، عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست، عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند، درعشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید، و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد،
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۸ ب.ظ ] [ رضا ]
... کارگاه از سردی به در آمده بود چه می گویی آفرینش حالی دیگر داشت یک برخورد و هستی به رمزی دیگرآشنایت می کند...
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۳ ب.ظ ] [ رضا ]
سهراب سپهری:راننده تاکسی و شاگرد بقال طرفدار پرسپولیس است! دقیقا نمیدونم منظورش چیه ولی فک کنم خود سهراب هم اهل پرسپولیس بوده.باور نمیکنید؟!! دقت کنید میبینید لباس قرمز پوشیده!!!!! حالا بیخیال که سهراب اهل کدم تیم بوده مهم اینه که خودش میگه: اهل کاشانم .....
سهراب : با تعصب چه باید کرد ؟ داور مسابقه " تاج - عقاب " اعصاب همه ما را به بازی گرفت ... سهراب سپهری که همه اونو به عنوان شاعر و نقاشی ماندگار تو ذهن داریم اهل ورزش و فوتبال هم بوده ... او در تنها نامه ای که به یک نشریه ورزشی نوشته به اتفاقات حاشیه ای فوتبال از نگاهی دیگر پرداخته.... (جالبه ... )
" مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می شنیده است ..." سهراب یک هوادار فوتبال هم بوده و حرف های او چه بسا امروز بیشتر به درد فوتبال و بازیکنان ما بخوره . او در نهایت برای اولین و آخرین بار برای "کیهان ورزشی"، مجله پرخواننده آن روزگاران نامه ای می نویسه که خواندن دوباره آن برای بازیکن فوتبال، مربی، مدیر، گزارشگر، مفسر ، داور، هوادار و... الزامی میدونم...!
بله .... این سهراب رفیق شفیق تنهاییام اهل فوتبال هم هست....
سهراب در اول اردیبهشت ماه سال 1359 در بیمارستان پارس تهران درگذشت. فردای آن روز صحن امامزاده سلطان علی در روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی وی شد. روحش شاد یادش گرامی....
درادامه مطلب هم خلاصه ای از زندگینامه سهراب رو گذاشتم... حتما بخونیدش(اگه بخونید عاشق سهراب میشید ، مثل خودم) ادامه مطلب [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳۸ ب.ظ ] [ رضا ]
سیاوش قمیشی - الکی من فقط عاشق اینم ، حرف قلبت رو بدونم [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۸ ب.ظ ] [ رضا ]
[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ب.ظ ] [ رضا ]
ازدیده گریانم [ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ رضا ]
۱۵تاقناری! بعضی وقتاهمشون باهم شروع میکنن به خوندن،اولش دیوونه میشی ولی بعدچندثانیه میفهمی که خیلی تنهایی... تنهاترازپرنده لخت تنهای توقفس... اونا وقتی ازتنهایی شروع به خوندن میکنه۱۴تاپرنده دیگه ازش همایت میکنن وبراین که احساس تنهایی نکنه باهاش میخونن وخوندنشو بهم میزنن ... ولی...اینطرف بیرون قفس...من... شاید اونا برا شکستن سکوت تنهاییام میخونن!! چه میدونم ؟ شاید .... !! حتی قناری ها هم فهمیدن ... ! [ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٥ ب.ظ ] [ رضا ]
[ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۳ ب.ظ ] [ رضا ]
|
||
| [ طراحی : رضا شیرزاد ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||